تصویر ثابت

سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
اولین مقدمه کلاس عشق و ایثار

به نام خدا و برای خدا

اول سلام و بعد سلام و سپس سلام / با هر نفس ارادت و با هر نفس سلام

اگر در 31 خرداد 60 سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران، از او نگویم و ننویسم، خود را بدهکار، قابل ملامت و شرمنده می دانم، آن نازنین فرمانده جنگهای نامنظمی که در کلاس درسش، راه و رسم زندگی و رزم و جنگ عارفانه و عاشقانه را آموختم. حقیر بعد از 37 سال از شهادت آن مرد الهی، همچنان خود را وام دار آن دلاور مرد زاهدی می دانم که بعد از آشنایی با او، دریافتم که اگر مرام جنگ عاشقانه را نیاموزم، توجیهی به جز دفاع از آب و خاک برایم وجود ندارد و لذا اولین درس کلاس عشق و ایثار در راه خدا را در مدرسه سعدی اهواز در نزد شهید چمران آموختم و آخرین جلسه درس با ایشان، در شب میلاد فرخنده حضرت بقیه الله بود، که مدینه الفاضله بعد از ظهور حضرتل را برایمان ترسیم و تفسیر کرد، که نغمه عارفانه و شیرینش همچنان در عمق جانم نشسته است.

اما آخرین ملاقات و وداع با شهید چمران، بسیار سخت و طاقت فرسا بود، آن زمانی که سربازان جنگهای نامنظم او تابوتش را در اهواز بر روی دوش گرفته و حیران و متحیر می پرسیدند آیا حضور در خاکریز دهلاویه بدون شهید چمران صفایی دارد؟ آیا با حضورمان در سنگرهای دهلاویه، پل چوبی رودخانه کرخه سراغ چمران را از ما نخواهد گرفت؟ آیا در و دیوار خانه های سوسنگرد، باز هم زمزمه های عاشقانه و عارفانه شهید چمران را در هنگامه تعقیب بعثیون و فرار آنها خواهند شنید؟

آری آن عارف و عاشق الهی که عمر خود را وقف یتیمان و مردم لبنان نموده بود، با پیروزی انقلاب اسلامی به محضر حضرت روح الله رسید و آنچنان در روح و جان خمینی کبیر جای گرفت که به حاج احمد آقا می فرمود: "بگویید چمرانم از جبهه بیاید، دلم برایش تنگ شده است." و چمران که زمان پرواز و اوج عاشقانه خود را می دانست، وقتی به دهلاویه، محل شهادت خود رسید، با صدای محرون و گرفته در غم شهادت شهید رستمی، خطاب به رزمندگان فرمود: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، می‌‏برد». و لحظاتی بعد خمپاره ای زوزه کشان در کنارش به زمین خورد و گردن او را شکافت و قبل از رسیدن به بیمارستان، در آغوش گرم شهادت برای همیشه آرام گرفت.

آری آن عارف عاشق، ساعتی قبل از شهادت، در مناجاتی زیبا، خطاب به حضرت دوست، نوشت:«خدایا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک می‌جوشد، می‌لرزد، می‌سوزد و خاکستر می‌شود. اشک شده ام و دیگر هیچ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم و از وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان و فداکاری از آن سرچشمه بگیرد.

خدایا تو را شکر می‌کنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راه‌ها بسته است و هیچ راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است، می‌توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدایی رسید

زمزمه رزمنده آن دوران و سرباز کوچک شهید چمران این است، خدایا ممنون که با شهید چمران آشنایم کردی و اگر این آشنایی نبود در وادی سرگشتگی و حیرانی مانده بودم، پس خدایا حسرت دوری از شهداء را بیش از این به تأخیر مینداز و باب شهادت را برویم بگشا.  

والسلام

 


+نوشته شده در جمعه 97 تیر 1ساعت ساعت 1:22 صبحتوسط تدبیر آنی | نظر